sarina esmaeilzadeh

هر گوشه از این خاک مزار به پاخاسته ای است

که روی عریانی دار جان باخته است.

سینه ی زمین از این همه

 گور ِ آشکار و نهان

چاک چاک و  ریش ریش

گشته است.

در چشم ِخاک خونابه روان است و بر زبان ِ باد

فریاد ِ آزادی و برابری زبانه می کشد.

دیرست در این مرگ زار

ریشه ها آبي زلال سر نکشیده اند و

شاخه ها دست در دست نور نرقصیده اند.

چند بهار تا به کف آوردن آب و نور فاصله هست؟

چند بهار ای مژده داران داد و آزاده گی!