هر گوشه از این خاک مزار به پاخاسته ای است
که روی عریانی دار جان باخته است.
سینه ی زمین از این همه
گور ِ آشکار و نهان
چاک چاک و ریش ریش
گشته است.
در چشم ِخاک خونابه روان است و بر زبان ِ باد
فریاد ِ آزادی و برابری زبانه می کشد.
دیرست در این مرگ زار
ریشه ها آبي زلال سر نکشیده اند و
شاخه ها دست در دست نور نرقصیده اند.
چند بهار تا به کف آوردن آب و نور فاصله هست؟
چند بهار ای مژده داران داد و آزاده گی!
