در یخْ بندان ِفریاد
در غروب ِ پریشانی ِ روز ..
در فصل ٍ پَر پَر کردن ِ پروانه گی
در طلوع خون…
شب را تا طلوع
بر بالین ِ پریشاني و خون
خوابْ
زخمه بر زخم ٍ جان می زند…
دارهای برافرآشته بر زمین است